ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

نی نی نوشت..

عجب ماهیه شش ماهگی آقا ابولفضل مامان و بابا آخ جون غذاهام خوشمزه شدن ، دیگه خسته شدم از شیر تکراری مامان من دیگه تو این ماه تونستم سوپ های خوشمزه ی مامان جون  رو تجربه کنم مخصوصا وقتی لیموترش توش ریخته باشن بیشتر بهم مزه میده   تازه عاشق سیب و         موز هم هستم ،  بیسکوییت مادر هم خوشمزه است وقتی با شیر قاطی میشه ،فرنی خوب میخورم اما با اینکه مامان جون بادوم شکسته و به مامانم داده مامان تنبلم حریره بادوم کم برام درست میکنه، چایی هم باخرما خوشمزه است، که مامان نمیزاره بخورم میگه واسم خوب نیست خوب حق با مامانیه دیگه... ...
9 آذر 1391

باز هم سرماخوردگی

سلام پسملی نازم دوباره سرماخوردگی..با اینکه اینقد مواظبتم نمیدونم چرا  زود به زود  مریض میشی فندق من.. حسابی اذیت میشی و بهونه گیری میکنی کلی تکونت دادم و راه بردم تا بالاخره خوابیدی..خیلی خسته ام کاش بابایی بود تا یه کم کمکم میکرد.. اونم سرکاره و من دست تنهام وای خدای مهربون به من انرژی و صبر بده تا بیشتر از قبل مواظب امانتی که دادی باشم ... ...
7 آذر 1391

من یک مادرم..

وقتی آبستنی دنیات میشه شنیدن صدای قلب جنینت ...  وقتی مادر میشی دنیات عجیب و غریب  میشه ...وقتی مادر میشی دنیا کوچیک میشه ...اینقدر کوچیک که هیچ کس غیر از خودت این دنیا رو نمیبینه .دنیات میشه ماشینهای اسباب بازی ...دنیات میشه رنگها ...دنیای شاد ریاضی ....دنیات میشه کودکت ...با کودک شیر میخوری ...با کودکت چهار دست وپا میری ..با کودک اده بده میکنی ...با کودکت رشد میکنی ..بزرگ میشی ..اینقد بزرگ که همه میفهن مادری ... یهویی کوه میشی .توانت میشه ۱۰۰ برابر .دیگه مریض نمیشی ..دیگه نمی نالی .وقتی مادر میشی حتی دیگه از سوسک هم نمیترسی .وقتی مادر میشی دنیات میشه تغذیه ، آموزش و پرورش !دیگه وقت نداری  یه صبح تا شب بری خریدواسه یه مانتو ...وقتت میشه ط...
5 آذر 1391

روزانه ها

سلام موش موشک  مامان عشق مامان شروع کرده به سینه خیز فقط کافیه یه خوراکی رو زمین باشه آقا ابولفضل به سمتش پرواز میکنه   وقتیم که میخوام بهش غذا بدم موهاشو دست و صورتش بیشتر از خودش مستفیض میشن ...
5 آذر 1391

لالایی

لالایی بر خانه‌ چشمانت خواب آمده مهماني مهمان عزيز است او اين را كه تو مي‌داني آهسته ببند اي گل چشمان قشنگت را تا نم‌نمك اين مهمان در چشم تو گيرد جا بگذار ببوسد خواب چشم و مژه‌هايت را جانم مژه كم‌تر زن لالا گل من، لالا  
3 آذر 1391

مراسم شیرخوارگان حسینی..

سلام پسرناز من امروز ساعت ۸ صبح رفتیم مصلی امام چون مراسم شیرخوارگان حسینی بود همیشه آرزو داشتم تو این روزا منم یه کوچولوی ۶ ماهه داشته باشم که بالاخره بهش رسیدم خیلی شلوغ بود با عمه اکرم و مامان بزرگ رفتیم شما هم اولش آروم بودی چون فضای اونجا برات ناآشنا بود ولی بعد که یخت باز شد شروع کردی به آواز خوندن و شیطونی تازگی تا هرکی رو میبینی فوری دستاتو باز میکنی بری بغلش...آخه پسرم یه کم سروسنگین باش ...مردی گفتن ابهتی گفتن... فدای این خوش رویی تو بشم عسلم  توی سالن وقتی مداح با صدای گرمش از علی اصغر شیش ماهه میگفت من هر لحظه تورو بیشتر تو آغوشم فشار میدادم و سرتو رو شونه هام گذاشتم  مداح از لبای خشک علی اصغر میگفت ومن لبای تورو میبوسیدم...
3 آذر 1391

محرم..

  باز محرم شد و دل‌ها شکست * از غم زينب، دل زهرا شکست باز محرم شد و لب تشنه شد * از عطش خاک کمرها شکست آب در اين تشنگي از خود گذشت*دجله به خون شد، دل صحراشکست قاسم و ليلا همه در خون شدند * اين چه غمي بود که دنيا شکست   ...
1 آذر 1391

شعر بارون

باران باز برای آسمون از راه رسید یه مهمون یه ابر چاق سیاه با خنده های قاه قاه ابرِ سیاه شیطون دوید توی آسمون نشست کنار خورشید دامنشو روش کشید آسمونو سیاه کرد خنده ای قاه قاه کرد خورشید به ابر نیگا کرد پرنده رو صدا کرد پرنده زود پر کشید رفت تا به ابرک رسید پاهاشو قلقلک کرد به خنده هاش کمک کرد ابر سیاه هی خندید اشک چشاشو ندید خنده ی ابر بارون شد خورشید خانوم خندون شد ...
1 آذر 1391